خیلی دوست دارم چیزهایی رو به خودم گوشزد کنم
و خودم را مقید کنم که هیچگاه دچار سستی در انجام آنها نشوم:
خودم را توصیه میکنم به یاد و ذکر خدا در همه ی امور زندگی....
خودم را سفارش میکنم به صبر و بردباری و سعه ی صدر...
به خضوع و خشوع در مقال دستورات و فرامین خداوند...
دستورات و فرامین والدین...
به پرهیزگاری..
به تلاوت قران و تفکر در آیات آن..
با دلسوزی تمام می گویم :
که باید به این نکته توجه داشته باشم :
دنیا و همه ی چیزهای موجود در آن فانی است..
پس برای چیزهای فنا پذیر، آینده ی فنا ناپذیر خود را نفروشم...
باید همواره دل کند .. نه دل بست..
باید گذاشت و گذشت...
الهی!
« تا زمانی که زندگی را برایم بهتر میدانی،
مرا زنده نگاه دار و
آن گاه که مرگ را برایم بهتر میدانی، مرا بمیران »
.. .

خاموش ای قلب من ! زیرا کسی صدای تو را نمی شنود.
خاموش باد! زیرا فضایی که با ناله ها و سوگواریها آمیخته باشد
نمی تواند آواز و سروده های تو را تحمل کند.
خاموش باد !
زیرا سایه های شب با رازهایت مأنوس نمی شوند و تاریکی در برابر رویاهایت درنگ نمی کند.
تا صبح خاموش باد ای قلب من !
زیرا اگر تا صبح خویشتن داری کنی در روز توانمند خواهی شد.
هر کسی که عاشق نور شود ؛ نور نیز عاشق او خواهد شد.
خاموش ای قلب من و به سخنم گوش فرا ده!
بلبلی در خواب دیدم که بر بالای آتشفشانی جوشان نغمه سرایی می کرد.
گل زنبقی دیدم که سر خود را بالای برفها بلند کرده است.
حوری و شی عریانی دیدم که در میان گورها می رقصید.
کودکی دیدم که خنده کنان با جمجمه ها بازی می کرد.
و چون بیدار شدم و به اطراف نگریستم آتشفشان جوشان را دیدم اما نغمه سرایی بلبل را شنیدم.
برف بر دشتها و مرغزارها می بارید و گلهای زنبق را کفن پیچ می کرد.
گورها در برابر آرامش زمان صف کشیده بودند
اما کسی را در میانشان رقص کنان و نماز خوان نیافتم.
تلی از جمجمه ها دیدم اما کسی جز باد در آنجا نمی خندید.
در بیداری اندوه و غم را مشاهده کردم پس شادی های رویاها کجا و چگونه از میان رفتند!؟
ای قلب من به سخنم گوش فرا بده!
جبران خلیل جبران
پی نوشت:
گاهی اوقات انسان برای خودش یک قله تعیین می کند ...
وبرای رسیدن به آن تلاش می کند اما وقتی به قله می رسد..
می فهمد که اون قله خیلی کم ارتفاع تر و از اون چیزی هست که فکر می کرد،
در انتخاب قله های زندگی احتیاط باید کرد
ممکن است اصلا قله و بلندی نباشد بلکه پستی باشد..
وقتی چیزی دیگر برایت مهم نیست چه فرقی میکند باشد یا نباشد؟
بشود یا نشود؟
همیشه دوست داشتم بی تفاوت باشم به خیلی از مسائل...
تا حدودی هم موفق بودم و شدم
ولی تازه فهمیدم بی تفاوتی درد بزرگی است...
همیشه خواستن و مهم بودن مسئله ای باعث حرکت به سمت جلو می شود ولی
وقتی بی تفاوتی باشد حرکتی هم به جلو یا حتی عقب نیست!
بی تفاوتی و نا امیدی رابطه ی تنگاتنگی باهم دارند.
پ.ن:
ما به اميد عطاي تو چنين بي کاريم
کار ما را به اميد دگران نگذاري

تا حالا شده از مسئله ای تو زندگیت ناراحت باشی
و غصه بخوری و با خدا تو دلت نجوا کنی و شاید بعضی موقع ها
طاقتتم تموم شده باشه و شروع به گله و شکایت کنی
ولی مسئله ی دیگری برات پیش بیاد
و بفهمی و یادت بیاد که خدا خیلی چیزا بهت داده که هر کدومش شکری واجب داره
و پیشش شرمنده بشی و به سجده بری و بگی:
خدایا شکرت!
پی نوشت:
انسان موجودی بس حریص است...
همیشه دنبال بیشتر هست
اگر آدم حرص و طمع نداشت
از بهشت به عالم دنیا سقوط نمی کرد.
بیشتر اوقات از وضع موجودش راضی نیست...
و چه بسا در برابر نعمات خدا بس فراموشکار است!
امیدوارم خداوند زبان و اعمالی شکرگزار نصیب ما کند.

خیلی سخته که همه چیز و همه کس برات غریبه باشه...
خیلی سخته با دیگران باشی ولی احساس غریبی کنی....
خیلی سخته که لبخند بزنی ولی از ته دل نباشه...
خیلی سخته کلی حرف تو دلت داری و
حتی به خودت این اجازه رو نمیدی در ذهنت با کلمات ردیف شوند...
خیلی سخته به کسی اطمینان نداشته باشی حتی به خودت!
خیلی سخته همیشه با عقلت تصمیم بگیری نه با احساس!
خیلی سخته هیچ کس مثل تو نباشد!








